به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم


ز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم

نشد قسمت درین عالم مرا یک چشم بیداری


همان در خواب، خواب دیده را تعبیر می گفتم

من آن روزی که در آوارگی ثابت قدم بودم


ز وحشت ناف آهو را دهان شیر می گفتم

در آن فرصت که چشم عاقبت بین داشت بینایی


گل بی خار را من خار دامنگیر می گفتم

من آن روزی که برگ شادمانی داشتم چون گل


بهار خنده رو را غنچه تصویر می گفتم

هنوزم از دهان چون صبح بوی شیر می آمد


که چون خورشید مطلعهای عالمگیر می گفتم

غبارآلود می آمد سخن بر لب مرا صائب


اگر گاهی به سهو افسانه تعمیر می گفتم